امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

پسر شيطون

سلام پسرم خوبي ؟اين كه ميگن وقتي بچه ها تو خونه صداشون نياد ببين داره چه شيطوني ميكنه راسته ها مثلا خودت چند شب پيش حسابي داشتي تو خونه ورجه وورجه ميكردي يهو صدايي ازت نيومد اومدم تو آشپزخونه كه از يخچال آب بردارم بخورم ديدم بلههههه اميرحسين كنترل قطارش رو برداشته كشوهاي كابينت رو باز گذاشته و يه چاقو پيدا كرده و داره با نوك چاقو پيچهاي كنترلش رو وا ميكنه.من هاج واج نگات ميكردم تازه شما در عين خونسردي تمام داشتي بهم توضيح ميدادي همه پيچهاش رو باز كردي اون پيچ وسطيه نميتوني باز كني مياي كمكم ازم درخواست كمك هم داشتي بهت گفتم اميرحسين چرا به چاقو دست زدي خيلي خطرناكه خداي ناكرده يهو دستت ببره چي؟ اما شما ميگفتي خوب حالا بزار اين پيچ رو باز ...
13 مرداد 1391

اينم از كارتن بن تن

اميرحسين خوبم ديگه كلاس زبان نميبرمت همون كه مهد ميري فكر كنم برات كافي باشه آخه يه چند مدتي ميشه كه زياد حوصله كلاس رفتن نداري و اصلا تو كلاس حواست جمع نميكني اين قضيه رو مربي موسيقيت به من گفت مربي زبانت هم همين رو گفت و منم خيلي از اين قضيه ناراحت شدم كه چه چيز باعث شده اينجوري بشي آخه شما خيلي موسيقي و زبان دوست داري،به اين نتيجه رسيدم كه ديگه اصلا اصلا بهت اجازه ندم كارتن بن تن نگاه كني كه خيلي روت تاثير منفي گذاشته بود همش ميخواستي خودت رو عين شخصيت بن تن جا بدي تو كلاس موسيقي همش همين كار رو ميكردي مرتب به بچه ها ميگفتي كه ميخواي موجود يخي بشي يا نميدونم از اين هيولاهايي كه بن تن ميشد مقصر اصلي هم منم كه بدون اينكه بدونم اصلا بن تن چي...
8 مرداد 1391

بي عنوان

هرچي فكر كردم چه عنواني بزارم ديدم همش تكراريه مثل پارك رفتنمون كه خيلي تكراريه امروز عصرهم رفتيم پارك و شما هم بازي كردي براي خودت درحد ناي آخر، همه مردمي كه اومده بودن جالب بود به خاطر اينكه فردا روز اول رمضان هست همه چي آورده بودن و يه بخور بخوري بود خيلي جالب بود بعضي ها هم كه روزه بودن افطاري اومده بودن پارك .اين تابستون خيلي داره بهت خوش ميگزره ها من بيچاره هر عصر بايد ببرمت پارك شما هم كه هرچقدرامكانات تو خونه باشه حوصله ات سرميره و پارك جز برنامه روزانه است.يه مدتي تصميم داشتم بزارمت كلاس خلاقيت آخه اصلا نقاشي بلد نيستي خوب،يه جورايي دوست نداري ديدم اذيت ميشي اونم بيخيال شدم و اين تابستون رو طبق ميل شما پيش ميرم واميدوارم كه بهت خوش ...
30 تير 1391

ما اومديم

بالاخره بعد از يك ماه اينترنت ما هم وصل شد آخيش داشتم ميمردم از بي نتي از دوستاي گلم كه جوياي حال ما شدن ممنونم اين روزها هم تابستونه و اميرحسين تو خونست و فقط كلاس موسيقي ميره و كلاس زبان عصرها هم اگه وقت بشه ميريم پارك مخصوصا اين هفته كه شهرداري توي پارك پرواز جشنواره گذاشته و اميرحسين هم خودش ميكشه براي خاك بازي منم هروقت ميبرمش يادم ميره دوربين ببرم ازش عكس بگيرم الان ميخوام آپم رو خيلي خولاصه كنم شما خلاصه بخونيد اينم يه عكس همينجوري رفته بوديم تيراژه خريد بعدا ميام با آپ هاي جديد ...
26 تير 1391

دومين ميوه

امروز تصميم گرفتم كه مثل داداشي براي شما هم يه وبلاگ اختصاصي درست كنم نميدونم شما پسري يا دختري ؟با بابايي تصميم گرفتيم يه بار ديگه بزاريم بچه دار شيم بر خلاف اينكه من خودم خيلي از بچه داري و شب بيداري ها ميترسم اما يه حس دارم كه براي بچه دومم خيلي تجربه ها دارم و خيلي خوب از پسش بر ميام.زمان داداشي گلت كه خيلي دوسش دارم نه ني ني وبلاگي بود كه از اولين روز براش ثبت كنم و نه من تجربه ايي داشتم اما در عوض براي شما هم ني ني وبلاگ هست كه از اولين روز كه متوجه شدم باردارم عكس ميتونم بزارم تا زماني كه به سلامتي دنيا بياي.البته تمام چيزهاي داداشي رو نگه داشتما روزهايي كه دكتر رفتم سونوها و..... ويه چيز ديگه كه شما هم عين داداش گلت توي يه ماه دني...
31 خرداد 1391

جشن فارغ تحصيلي اميرحسين جوني

سلام اميرم خوبي امروز ميخام عكسهاي فارغ تحصيليت توي مقطع KG1 رو برات بزارم و قراره امسال تابستون خونه باشي و منم فقط كلاس زبان ثبت نامت كردم و همون كلاس موسيقي كه ادامه داره و از قبل ميري حالا بريم عكسها با دوستت يه اجراي دو نفره داشتين و سوره قل هو والله و كوثر رو به انگليسي و عربي خوندين اينم جايزه هايي كه موسسه بهتون داد يه ليوان هم دادن كه عكس خودتون روش بود اينم از فارغ تحصيلان ما و اينم ديپلم از اين مقطع تحصيلي ...
24 خرداد 1391

كلاردشت

سلام امروز بعد از چندين مدت تصميم گرفتم برات آپ كنم اين چند روز تعطيلي خونه نبوديم رفتيم كلاردشت خيلي خوش گذشت هوا عالي بود بماند كه ترافيك بود براي رفتن كه ما صبح جمعه به اتفاق عموي خودم كه اومده بودن تهران با سارا جون و ساغر رفتيم شمال خواستيم از جاده چالوس بريم همين كه رسيديم اول كرج ديديم كه يه ترافيك ديوانه كننده اي به وجود اومده تا مرزن آباد ، تا شب گير مي افتاديم از اون مسير ميرفتيم همون موقع تصميم گرفتيم مسير رو عوض كنيم از جاده قزوين بريم سمت منجيل و رودبار و از اون طرف بريم رامسر رامسر كه رسيديم اكبر جوجه خورديم كه عالي بود و بعدش عباس آباد و مقصد نهايي كلاردشت براي اقامت كه خيلي صفا داشت هر چند كه ترافيك داشت اما خيلي خيلي كمتر بو...
16 خرداد 1391